-در آیینه کبود نگاه کردم وچهره خود را نتوانستم ببینم . وحشت زده شدم.
-عهد خداوند بهترین است .
-نجار بفهمی نفهمی مست شده بود پیشنهاد کرد که صندلی پدر را تعمیرکند. پدر با ژستی فیلسوفانه گفت :نه،دوست دارم همین طور که هست باشد. این همیشه به من گوشزد
برچسب:
نویسنده: علی کاظمی
تاريخ: سه
شنبه
2 خرداد
1396 ساعت: 20:28